![]() |
![]() |
|
| هنوز عشق پاک وجود داره |
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام وبه پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است .
حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم : آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ. در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. بی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
ومن آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ. به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .
و به آنان گفتم : هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند. هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم،گفتم: چشم را باز کنید،آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدم که به هم می گفتند: سحر میداند،سحر !
سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند. تا کلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش . جیبشان را پر عادت کردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم. |
|
تفنگت را زمین بگذار |
|
رسول اکرم (ص) بیماری را دید و او را خوش نوازش کرد،بیمار چون پیامبر را بر بالین خود دید بهبود یافت،
با بدان حد که گویی خداوند اورا تازه زنده کرده است و گفت: مرض من،این بخت و اقبال را در پی داشت که پیامبر والا مقام بر بالین من حاضر شد و از برکت قدم های او این عافیت بر من رسید. چه بسا رنج و بیماری و تب که خجسته اند و ای بسا درد که مبارک است و صحت و شفا در پی دارد. (((نوشته حضرت مولانا مثنوی معنوی جلد ۲ ))) |
|
ابوجهل رسول اکرم را دید و خطاب به ایشان گفت:تو نقش زشتی هستی که از بنی هاشم شکفته ای.
پیامبر حرف او را تصدیق کرده فرمود:راست گفتی. گاه دیگر صدیق اورا دید و به ایشان گفت : ای رسول خدا تو آفتابی نه شرقی و نه غربی،خوش بتاب. رسول خدا سخن وی را تصدیق فرمود،در این وقت حاضران گفتند: ای رسول خدا،سخن مخالف وضد یکدیگر این دو را چگونه تصدیق فرمودی؟ پیامبر در جواب فرمود : من آیینه دست ساخت هستم ، ترک و هند و زشت و زیبا در من آن می بینند که هستند . ((((((((((برگفته از دفتر اول مثنوی معنوی از سروده های حضرت مولانا))))))))) |
|
به نام خالق باورها
سلام این بار هم مانند تمام دفعات قبل آمدم تا از باور برایتان بگویم زیرا هر چه بیشتر در این باب تحقیق میکنم دروازهای بزرگتری را می بینم که اشتیاقم را صد چندان میکند. این داستان را از زبان پرستاری شنیدم که خود بعد از بارها تعریف کردن هنوز بهت زده بود . پرستار: روزی از پاییز بود هوا سوز عجیبی داشت من در اورژانس مشغول تزریقات بودم که دیدم بچه های ۱۱۵ یه نفر رو آوردن که تمام بدنش پر از خون و زخمی بود .ما هم طبق روال همیشه سریع اتاق عمل رو آماده کردیم ،اون همش ناله میکرد بعد از یه بررسی اجمالی که دکتر انجام داد اونو به اتاق عمل بردیم در طی مسیر که میبردیمش اون بیهوش شد . من به اتاق که رسیدیم خیلی سریع لباسهاش رو قیچی کردیم و جاهای زخمی رو شستیم تا محل رو بشه به راحتی دید اما تعداد جراهاتش خیلی زیاد بود فهمیدیم که جای گلوله است و دکتر میگفت از تفنگ شکاری باید باشه چون مشخصه که تیر ساچمه ای بوده و تعدادش هم زیاده ما امیدی نداشتیم که بشه نجاتش داد داشتم آماده میشدیم آمپول بیهوشی بزنم که یهو بهوش اومد و گفت ازتون خواهش میکنم به من مثل یه آدم زنده نگاه کنین آخه من باور دارم زنده میمونم و دوباره از حال رفت . ما هم بعد از شنیدن این حرفش یه روحیه خاص پیدا کردیم انگار که ما هم باور کرده بودیم اون قرار نیست بمیره ،عمل حدود ۵ ساعتی طول کشید دو تا رگ هم هین عمل پاره شد ولی سریع جلوی خون ریزی رو گرفتیم.یکی از تیر ها سمت ریه بود و خیلی زمان برد یکی دیگه قسمتی از روده رو پاره کرده بودو... خلاصه عمل با موفقیت تمام شد و ما تونستیم ۸ عدد ساچمه رو از بدنش خارج کنیم . بیرون اتاق عمل رفتم پیش دکتر و پرسیدم آیا امیدی به زنده موندنش هین عمل داشتی ؟ پاسخ داد :اصلا انتظار نداشتم تا ۲۰ دقیقه دوام بیاره چه برسه به ۵ ساعت ولی وقتی خودش گفت قرار نیست بمیره انگار منم باور کردم و مثل انسان زنده باهاش برخورد کردم . حدود ۱۶ ساعت گذشت تا بهوش اومد البته من اونجا نبودم که بهوش اومدنش رو ببینم اما فرداش اولین کاری که کردم رفتم پیشش حالش خیلی خوب بود و من اصلا باورم نمیشد یه لبخندی رو صورتش بود انگار که میدونست من کیم ازش پرسیدم چطور اینقدر به زنده موندن اطمینان داشتی اما نمیتوست صحبت کنه آخه تا حرف میزد تمام زخماش درد میگرفت . یه چند روز گذشت تا تونست صحبت کنه ، رفتم سراغش دوباره ازش پرسیدم جواب داد: من تو زندگیم به هر چیزی که باور داشتم رسیدم و به قدرت باور کردن پی بردم باور داشتم یه روز پولدار میشم و شدم ،باور داشتم یه روزی بهترین همسر دنیا رو خواهم داشت که بهش رسیدم و در مورد اتفاق چند روز پیش که واسم افتاد میدونستم که زنده میمونم و تمام سلامتم رو بدست میارم که همین طور هم شد. من هم از اون روز سعی کردم اگه چیزی رو میخوام سعی کنم باور کنم که اون چیز مال منه . ---------- دوستان امیدوارم این داستان واقعی رو با اعماق وجودتون حس کنین. سرخ باشید چون عشق سپید باشی چون روحی پاک |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یه متولد امرداد که عاشق خدای خودشه
راستی یادت نره که همه ما جزئی از او هستیم پس همین یه ذره از خدا رو آلوده نکن زیباترین ها را برای خود خلق کنید |
| پیوندها |
|
رضا صادقی نگارناز پگاه به نام آنکه زندگی از او رنگ میگیرد تینا پاکترین باران (زلال و شفاف) سوسو(پرازامید) کتی فروشگاه یانی |
|
RSS
|